تبليغاتX
راهیان دانشگاه

رمان دارالمجانين، نوشته محمدعلى جمالزاده حسب حال جوانى بداقبال به نام محمود است كه شرح حال زندگى خود را در تيمارستانى به رشته تحرير درآورده است. محمود بخش آغازين داستان كه همان شرح زندگى خود او است را اين گونه آغاز مى كند.
«
تولد من در سال وبائى اخير بوده كه از قرار معلوم ثلث جمعيت ايران را برده مادرم در همان موقع زايمان وبا گرفته، آمدن من همان بود و رفتن او همان. همه گفتند قدم بچه نحس بود و حالا كه خودمانيم چندان بى حق هم نبودند.» (ص ۹)
پدر مهربانش كه از مستوفيان بنام شهر بود، محمود را به شدت تحت حمايت خود قرار مى دهد و شرايط مناسبى براى تحصيلش فراهم مى كند. او پس از اتمام دوره متوسطه به تحصيل علم وطب مشغول گشت. محمود در اين بين به توصيف خانه و شخصيت عجيب پدرش مى پردازد.

 


«پدرم عوالم مخصوصى داشت و مى توان در وصف او گفت كه متدين معصيت كار و فاسق خداپرستى بود. نه عيشش عيش رندان بى باك و قلندران سينه چاك بود و نه عبادتش عبادت مومنين حسابى و زهاد تمام عيار.» (ص ۱۱)
رفته رفته با خلوت شدن خانه، پدر با بعضى از رفقاى خود بناى رفت و آمد را گذاشت و پس از مدتى كارش به قمار بازى مى كشد. همين مسأله باعث شده تا همه اموالش را به باد دهد و چون از مناعت طبع بالايى برخوردار بوده خودكشى مى كند.
محمود پس از مرگ پدر به خانه عمويش كه بسيار خسيس است مى رود. در آن جا با ديدن دختر عموى خود بلقيس به او دل مى بندد. او متوجه مى شود كه اين عشق دوسويه است.
عاقبت عمو از ماجرا مطلع مى شود و محمود را از خانه بيرون مى كند. وى به خانه يكى از دوستانش كه طبيب است مى رود. او همچنين دوستى به نام رحيم دارد كه بسيار به محاسبات سخت رياضى علاقه مند است. رحيم بعد از مدتى دچار جنون مى شود و كارش به تيمارستان مى كشد. محمود در تيمارستان با شخصيت عجيبى به نام هدايت على آشنا مى گردد. اين فرد خاص خود را بوف كور مى نامد و عقايد خاصى نسبت به زندگى و عالم پس از مرگ دارد. رحيم حالش وخيم مى شود. با اين حال محمود او را به حال خود وانمى گذارد و درصدد است به او كمك كند. رفت و آمد مكرر او به تيمارستان باعث مى شود تا پيوندى ميان او و هدايت على برقرار شود. محمود درمى يابد كه هدايت على ديوانه نيست و براى فرار از اوضاع به هم ريخته جامعه آن دوره به دارالمجانين پناه برده است. او به محمود پيشنهاد مى كند كه خود را ديوانگى بزند و زندگى آرامى را پيشه كند. محمود درمى يابد كه براى بلقيس خواستگارى پيدا شده داماد فردى فرنگى مآب است و به طمع ثروت پدر بلقيس قصد ازدواج با او را دارد. محمود به جاى مبارزه و تلاش در راه عشق، راه تيمارستان را پيش مى گيرد و خود را ديوانه نشان مى دهد. او روزهاى بسيارى را در تيمارستان مى گذراند و ظاهراً از همه چيز راضى است. يك روز خبرى شگفت انگيز به دستش مى رسد. عمويش مرده و بلقيس هنوز ازدواج نكرده است. بلقيس از او مى خواهد تا از تيمارستان بيرون بيايد و به كارهاى عمو رسيدگى كند، چون تنها وارث پدر، توانايى رسيدگى به امور مالى را ندارد. محمود كه احساس مى كند دريچه خوشبختى به رويش گشوده شده هر چه تلاش مى كند مسوولان را قانع كند كه ديوانه نيست موفق نمى شود. كار او به خشونت مى گرايد. لاجرم او را در سلولى مى اندازند و دستش از همه چيز كوتاه مى گردد. در بخش پايانى مشخص مى گردد هدايت على قارچ سمى خورد است، اما مشخص نيست محمود بالاخره از تيمارستان خلاص مى شود يا نه؟
جمالزاده در اين اثر، به جز شناساندن شخصيت هاى واخورده، خطاكار و پريشان حال، چون آثار پيشين خود، سعى در بازشناخت جامعه پرتنش و حساب گر دوره قاجارى دارد. شخصيت هاى داستانى غالباً سرگشته هستند و در طى زندگى خود به اشتباه مى افتند. با اين حال نويسنده مقصر اصلى را جامعه بيمارگونه مى داند. جامعه اى كه انسان هاى بيگناه در آن پرورش مى يابند و عاقبت بخير نمى شوند. آنچنان كه در پايان داستان مشاهده مى شود هيچ يك از شخصيت ها چون محمود، بلقيس، رحيم، هدايت على، رييس تيمارستان، شاه باجى خانم و... روى خوش خوشبختى را نمى بينند و چونان انسان هاى وامانده اى مى مانند كه راه به جايى ندارند.
تحليل ساختار اجتماعى دوران گذشته ايران بيشتر هنگام رويارويى محمود با هدايت على مشخص مى گردد. در عين حال كه اثرات مخرب آن در طى داستان چون سايه اى شوم بالاى سر تمام شخصيت هاست.
جمالزاده جهت بازيافت جامعه سنتى، سعى كرده برخلاف ديگر آثارش خود را به كانون آگاهى نزديك كند و اطلاعات دقيق و جامعى از اوضاع اجتماعى آن روزگار ارايه دهد. وى افراد را دوگونه طبقه بندى مى كند: يكى پدر محمود كه نماد انسان هاى ساده انديش و خوش گذران است. او زندگى مى كند براى حال. ساده انديشى او باعث مى شود تا به بيراهه افتد. ديگرى عموى محمود كه نماد افراد بخيل، پست و بدبين است. او درست در تقابل فرد مذكور قرار دارد و در اين ارتباط حد وسطى وجود ندارد. از اين رو مى بينيم كه محمود كه نماد نسل جوان است صدها آرزو در سينه دارد، هنگام رويارويى با هر يك از دو گونه شخصيت دچار مشكل مى گردد و به راحتى نمى تواند گذران عمر كند و به سوى خوشبختى سوق داده شود.
نويسنده از سوى ديگر، با خلق شخصيت شاه باجى خانم به انتقاد از خصيصه خرافه پرستى مى پردازد و به كرات بر اين موضوع اشاره مى كند كه عامل بزرگ عقب افتادگى مردم خرافه پرستى و موهومات است. تأكيد نويسنده بر انجام كارهاى خرافى شاه باجى خانم خواننده را نسبت به ميزان حساسيت نويسنده به اين معضل آگاه مى سازد.
جداى از مسايل مطروحه، جامعه بسته آن دوره باعث شده تا مردم در قيد و بند سنت ها و آيين و رسوم دست و پا گير و بى اساس اسير بمانند. بروز عشق هاى با يك نگاه در جامعه سنتى تنها به دليل شرايط حاكم بوده؛ چرا كه جوانان فرصت معاشرت و برخورد منطقى و اصولى با يكديگر را نداشتند و در اولين برخورد در عشق به يكديگر اسير مى شوند. به همين دليل دخترعموها و پسرعموها كه از فرصت معاشرت نسبى برخوردار بودند به هم علاقه مند مى شدند.
عدم توجه به خاستگاه زنان و محدود كردن آنان عامل ديگرى است كه پيكره جامعه سنتى ايران را شكل مى دهد. بلقيس در اين داستان نماد تمام زنانى است كه از خود اختيارى نداشتند و زندگى منفعلانه اى را در حريم چهار ديوارى خانه ها سپرى مى كردند. جمالزاده براى نشان دادن ديدگاه مرد محورى به توصيف جملاتى از اين دست هم مبادرت ورزيده است:
«
اصلاً جنس زن ناقص العقل است» (ص ۸۷)
پس جاى تعجب نيست اگر افرادى چون هدايت على به منفى انگارى و نهيليسم مى رسد، محمود سرخورده مى شود و گوشه تيمارستان را برمى گزيند، دكتر در جست وجوى دريا كاشانه خود را رها مى كند رحيم ديوانه مى شود و بلقيس براى عشق خود مى سوزد و مى سازد و نمى تواند لب به اعتراض بگشايد.
اوصافى كه از اوضاع اجتماعى قديم به دست مى دهد خواه ناخواه خواننده را به همذات پندارى با شخصيت هاى گم گشته داستان وامى دارد. به طور كلى بخش اعظم انتقادات اجتماعى در صحنه هايى كه محمود با هدايت على، دكتر و رحيم مواجه مى شود آورده شده است.
«
از بس چيزهاى متناقص ديده و حرف هاى جوربه جور شنيده ام و از بس كه ديد چشم هايم روى سطح اشياى مختلف سائيده شده است ديگر هيچ چيز را باور نمى كنم.» (ص ۱۲۵)
«
در طى تجربيات زندگى به اين مطلب برخورده ام كه چه ورطه هولناكى ميان من و ديگران وجود دارد. من هنوز به اين دنيايى كه در آن زندگى مى كنم انس نگرفته ام و حس مى كنم دنيا براى من نيست، بلكه براى يك دسته آدم هاى بى حيا، پررو، گدامنش، معلومات فروش، چهار پادار و چشم و دل گرسنه است.» (ص۱۲۴)
«
گفتم برادر اينطورها هم كه تو مى گويى دنيا گرفتار زلزله مستمر نشده كه سنگ به روى سنگ قرار نگيرد.» (ص ۱۴۱)
«
مگر نمى بينى كه مردم هر كه را با عقل سر و كار دارد دهرى و كافر و زنديق مى خوانند و مومن كسى را مى دانند كه چشم بسته تسليم شود و اهل چون و چرا نباشد...» (ص ۱۴۵)
جمالزاده براى تبيين هر چه بيشتر بن مايه هاى اجتماعى ارايه شده خود جنبه هاى رمانتيك طرح داستان خود را در تقابل با جنبه هاى خشونت طلبانه و بى رحم قرار داده است. كنار هم چيدن احساسات پاك و بى آلايش دو عاشق با حيله و مكرر اطرافيان باعث شده تا جمالزاده سرگشتگى انسان جامعه پيشين را بهتر و مشخص تر ترسيم كند. در اين ميان تضاد ميان ديدگاه پوچ گرايى و خدا محورى محسوس بود.
نويسنده كه بيش از حد تحت تأثير جامعه شناسى سنتى قرار دارد نمى تواند منكر تأثير آگاهى هاى جمعى اى كه به او منتقل مى شود باشد. در حقيقت، ميزان تأثيرپذيرى و تأثيرگذارى جامعه و فردى چون جمالزاده يكسان است. هر چند كه نويسنده در صدد دفع بازتاب هاى جامعه باشد و پيوسته از آن ها انتقاد كند. بايد اذعان داشت كه تبادلات ميان حقايق اجتماعى و آثار ادبى آفريده شده تمامى در ذهن نويسنده قالب ريزى مى شود و تابع پديده هايى است كه از بطن جامعه و ذهن نويسنده شكل مى گيرد و حكم ميانجى دارد.
از جانب ديگر، جمالزاده خود را مفتون و مجذوب مباحث فلسفى و انسان شناسى نشان مى دهد. او تلاش خود را مصروف شناسايى ساحت هستى كرده است. هر چند كه خود منادى بروز تفكرى نوين نيست و صرفاً روايت گر برخى ديدگاه هاى فلسفى است
«
گويا اختيار انسان در دست خودش نيست و اگر فرضاً در جزئيات زندگانى هم مختار به نظر مى آيد در كليات بلاشك مطيع و منقاد ديگرى است.» (ص ۹۶)
«
گفت جنون هم مثل عقل خداداد است. از همان ساعتى كه انسان از محيط عقل گذشت و قدم به قلمرو ديوانگى نهاد اختيارش يك بر صد از محيط عقل گذشت.» (ص ۹۷)
جمالزاده در بررسى عقايد و ديدگاه هاى فلسفى فوق نگاهى آزماينده دارد و چون دانشمندى است كه از برون به حقايق مى نگرد و قصد ندارد پيوندى انداموار و حسى با پژوهيده خويش برقرار سازد. به همين دليل در داستان «دارالمجانين» خواننده شاهد و رويت گر سرشت و نهاد حقايق نيست. كار او حكم محققى را دارد كه حقايق مطرح را جدا از خويش مورد بررسى قرار مى دهد. به همين دليل است كه حقايق مطرح شده در اين تفحص جملگى حالت جهان شمولى خود را حفظ مى كند.
جمالزاده با قراردادن «دارالمجانين» به عنوان يك مكان امن براى انسان هايى كه از جامعه ضربات مهلكى خورده اند، به نوعى درصدد است تا فضاى مناسب نمادينى را جهت گسترش چنين مضامينى به كار گيرد. در حقيقت افرادى كه در دارالمجانين سكنا دارند حكم انسان هاى عاقلى را دارند كه نتوانسته اند با ساختار بيمارگونه جامعه سنتى ايران زندگى مسالمت آميزى را پيشه كنند. آنان كه از هوشى سرشار برخوردارند، بيشتر از افراد عامى ضربه خورده اند. روح حساس آن ها باعث شده تا به خوبى به كنه مطالب پى ببرند، پى بردن به معضلات جامعه و علل بروز كنش هاى متمايز براى افراد آگاه دردآور است.
نكته بسيار جالب، افرادى هستند كه خارج از محدوده دارالمجانين زندگى مى كنند. در واقع، بسيارى از شخصيت هاى خارج از آن حوزه ديوانگان حقيقى هستند. رييس تيمارستان كه مى بايست از آگاهى و بينش لازمى برخوردار باشد بيمار اصلى است. وى نيمه هاى شب به وسط باغ مى رود و با فردى خيالى به گفت وگو مى نشيند و...
از ديگر شخصيت هاى بيمار جامعه مى توان به عموى محمود، دكترى كه از او حمايت مى كرد، نوكر دكتر، كسبه بازار و شاه باجى خانم اشاره داشت و همه گم گشته اى دارند و نمى دانند آن چيست. آنان در طلب خواسته هاى گنگ خويش مى شتابند غافل از اين كه شايد از اصل حقيقت دور شده اند. همچون دكتر كه گمان مى كند معبودش درياست و به همين دليل همه چيز خود را رها مى كند تا به وصال معبود كاذب خود بشتابد.
نويسنده به غير از موارد ذكر شده عامل استبداد و حكومت مطلقه را هم درنظر دارد. در اثر او جامعه ديكتاتورى تصويرشده كه باعث و بانى سرگشتگى و پوچ پندارى مردم شده است. خالق اين اثر جهت القاى چنين ديدگاهى از نماد استفاده كرده است.
به طور مثال ظاهر شدن محمود در نقش سلطان محمود سبكتگين نمادى از جبر زمانه است. اين جبر در قوانين هم سرريز شده است و محمود او را وا مى دارد تا به دارالمجانين پناه ببرد و بعد به زور او را در آن جا نگاه مى دارد و رهايش نمى سازد. پس از آن، جمالزاده نقبى عميق تر مى زند و مسأله استعمار را مطرح مى سازد.
در واقع ريشه پيدايش چنين نقيصه هايى در ساختار اجتماعى سياسى ايران به استعمار انگليس ربط پيدا مى  كند. ورود محمود به بانك شاهنشاهى و هم صحبتى او با رييس بانك كه يك فرد انگليس است گواه اين مدعاست.
از سوى ديگر، جمالزاده براى بيان راه كارهاى مبارزه با جامعه بيمار حاكم باز به نماد متوسل مى شود و چونان آنارشيست ها اما از نوع معتدلشان مدعى است كه بايد جامعه كنونى را برهم زد و دوباره اقدام به تشكيل جامعه سالم نمود. برهم زدن اوضاع و احوال بازار توسط محمود نشانه اين مسأله است. تأويل صحنه حادث شده در اين داستان، ناخودآگاه خواننده را به ياد رمان مه نوشته داونامونو نويسنده اسپانيايى مى اندازد كه چون جمالزاده پى گير اصلاح جامعه است. او در بخشى از داستان به طنز روى مى آورد و از خود سخن مى گويد:
«
من از كسانى كه دچار جنون مذمت به جامعه هستند بدم مى آيد
بسيارى از جامعه شناسان بزرگ دنيا واكنش هاى مردم را نتيجه بازتاب جامعه و قالب شكل دهنده اش مى دانند. جامعه بيمار اقدام به توليد انسان هاى بيمار مى كند كه هويت خويش را گم كرده اند.
جمالزاده در توصيف نوع شخصيت هاى اين داستان كم كارى نكرده است و با توجه به فرصتى كه داشته توانسته تمامى شخصيت هاى داستانى خود را چون محمود، پدر محمود، عمو، شاه باجى خانم، هدايت على و... با تمامى ابعاد وجودى شان خلق كند. در اين جا تنها شخصيتى كه دست نخورده باقى مى ماند بلقيس است. نويسنده او را در هاله اى از ابهام توصيف مى كند و چونان زنى با وقار مى نمايد كه صرفاً در تخيل راوى جاى دارد. آن چه در ارتباط با او توصيف مى شود چهره و زيبايى هاى اوست، بدون اين كه خواننده دريابد واقعاً او كيست و چه مى كند. اين دختر، بزرگ شده عموى خسيسى است كه به هيچ كس جز خود فكر نمى كند.
لاجرم مى بايست گوشه هايى از خصلت هاى بد پدر را به عاريت برداشته باشد. تنها ابراز عشق خود به محمود نمى تواند دليلى بر ايده آل بودن او باشد. در واقع نويسنده به عمد و از روى بينش كامل بلقيس را اين گونه شخصيت پردازى كرده است تا به نوعى اعتراض خود را به جامعه متعصب روزگاران گذشته نشان دهد. جامعه اى كه اجازه نمى دهد زنان به آزادى هاى مشروع خود دست يازند.
«
و در اين طريق نامعقول به اسم اين كه قناعت از صفات اوليا است هرگونه ظلم و سختگيرى و مذلتى را بر خود و ديگران جايز شمارد و معتقدم همانطور كه مردها حسادت را غيرت و مقدسين نامقدس تعصب را حميت دين و ترسوها جبن و بى غيرتى را احتياط نام داده اند اشخاص ممسك هم براى تشفى قلب خود به خست ولئامت اسم قناعت مى دهند كه لامحاله در نزد نفس خود خجل و شرمنده نباشند.» (ص ۳۱)
برخى از صاحبنظران وادى ادبيات داستانى معتقدند كه در رمان هاى تمثيلى، طنز گونه و يا تجربى شخصيت ها از اهميت بسزايى برخوردار نيستند. اين در حالى است كه نويسنده جدى استفاده از تمثيل، طنز و بهره ورى از شيوه تجربى آزمايش و تحقيق به شخصيت هاى داستانى اش بسيار بها داده است و آن ها را در كنار مباحث يادشده بازآفرينى كرده است. شايد دليل استفاده از اطناب در اثر فوق همين مسأله باشد.
نويسنده برخلاف ادعاهاى گذشته خود، بسيار از اطناب استفاده كرده و ضربات مهلكى را بر اندام زيباى داستان خود وارد كرده است. هرچندكه او براى اين كار دليل هم داشته. به طور مثال مى خواسته زياده گويى هاى شاه باجى خانم را به خواننده نشان دهد، دو صفحه از داستان را مختص ياوه گويى هاى او كرده است.
همچنين نويسنده به رغم ميل باطنى خود مبنى بر ساده نويسى و استفاده از واژگان سليس و روان از نثرى ثقيل ادبى سودجسته است و بسيارى از بخش هاى داستانى خود را غيرقابل هضم نموده است. البته نويسنده بيشتر در جاهايى از اين شيوه استفاده كرده است كه معشوق توصيف مى شده و يا مباحث فلسفى و اجتماعى مطرح بوده است. ايجاد فضاى رمانتيك و شاعرگونه يكى از اهداف جمالزاده بوده تا از آن طريق دنياى خفتن بيرون را درشت نمايى كند. غافل از اين كه نثر داستانى خود را با جملات و اشعار بسيار انباشته و خواننده را خسته از پيگيرى بخش هايى از آن مى كند.
در واقع خلق طرحى جذاب و پركشش اين داستان است كه خواننده را به پى گيرى داستان ترغيب مى كند؛ وگرنه اطناب به كارگرفته شده خواننده را از اثر دور مى سازد.
بنا بر آن چه گفته شد، اثر فوق نه نقص ماجرا دارد و نه ميان عناصر داستان وحدت و يكپارچگى وجود دارد. تنها ايرادى كه به نويسنده وارد است اطناب مى باشد كه آگاهانه و از روى قصد خلق شده است.اينك در باب اسكلت بندى داستان بايد اذعان داشت كه نويسنده آگاهانه جميع عناصر را در راستاى القاى پيام خود به كار بسته است.
نويسنده در بخش بندى داستان اصولى را رعايت كرده است؛ به گونه اى كه هر بخش مى تواند براى خود داستان كوتاهى حساب شود. در حقيقت داستان دارالمجانين داراى چندين داستان كوتاه و نيمه بلند است كه در كنار هم يك داستان را تشكيل مى دهند.
به عبارتى ديگر، نويسنده هنگام خلق هر بخش، اسكلت بندى مرسوم داستان ها را بنا كرده است يعنى زمينه چينى مناسب و فضاسازى ايده آلى ايجاد كرده است- به داستان حركت داده، آن هم با ايجاد كشمكش و درگيرى. اجازه داده تا شخصيت ها و حوادث در كنار هم پيش روند و عمل صعودى خود را آغاز كنند. نقطه اوج داستان معمولاً حس برانگيز است و عامل جذابيت داستان به حساب مى آيد و از آن سو داستان سير نزولى خود را به سرعت آغاز مى كند و به پايان خود نزديك مى شود.
از داستان هاى مجزاى كتاب فوق مى توان به موارد زير اشاره داشت:
الف) داستان دوران كودكى. مرگ مادر، مراقبت پدر و آخر از همه خودكشى پدر.
ب) داستان زندگى با عموى خسيس خويش.
ج( داستان عشق به بلقيس و تلاش براى تصاحب او (تا پايان داستان اين حركت ادامه دارد.(
د) داستان محمود و رحيم (منجر به تيمارستان رفتن او مى شود(
ه )داستان برخورد محمود و هدايت على (منجر به تيمارستان رفتن محمود مى شود(

 

منبع

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 20:47
توسط ..::شکوفه::.. موضوع: نقد و بررسی دارالمجانین|

dabirestanchamran

..::شکوفه::..

dabirestanchamran

http://dabirestanchamran.blogfa.com

راهیان دانشگاه

راهیان دانشگاه

راهیان دانشگاه

سلام
من دیگه از دبیرستان چمران رفتم به پیش دانشگاهی اسدی لاری
اما هنوزم هستم

اگه وقت کنم اینجا یه نیمچه آپی میکنم... اینجا قبلا برای دبیرستان چمران بود ولی حالا دیگه نیست ! چون من رفتم اسدی لاری...سعی میکنم ادامه بدم

راهیان دانشگاه

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog