اینجا قبلا برای دبیرستان چمران بود ولی حالا دیگه نیست ! چون من رفتم اسدی لاری...سعی میکنم ادامه بدم
سلام به دوستای گلم ...عشقولانه ام فردا می ره ..........اینم آخرین مکالمه مون (فعلاً) توضیح: اون باصدای بلند حرف می زنه و من هم توی دلم! چرا اینقدر از این حرفا می زنی ؟ مگه قرار نبود امروز اینارو نگی ؟دیر اومدی بازم حرفای خودتُ می زنی؟ باشه ...من چقد ساده ام ! فک می کردم برات مهمم...! خودمُ آماده کرده بودم تا وقتی تو ازم حالمو می پرسی داد بزنم و بگم عاااااااااااااااااالــــــــــــــیه ....همون چیزی که همیشه دوست داشتی ازم بشنوی ...ولی چه فایده با این برخورد سردی که الآن ازت دیدم همه چی کوفتم شد ...فقط داری اشکمُ در میاری ... چقدم فرق می کنم واقعاً ! معلومه ...اصلا برات مهم نیست تو این لحظه های آخر من چقد باهات حرف دارم .......................................وایــــــــــــــــــــی ...چقد حرف می زنی تو ؟؟؟ خسته نمی شی ؟ یه لحظه چیزی نگو بذار منم حرف بزنم آخه ......ای بابا ! ...ماشالا عین بلبل صحبت می کنی ...می بینی که من به حرفات گوش نمی دم ... پس چرا ادامه می دی ؟ ( همینطور داره حرف می زنه و من گوش نمی دم یه وقتایی با تعجب تو صورتش نگا می کنم به این معنی که چرا ساکت نمی شی ؟! ساکتم ؟ من همیشه ساکت بودم .تو حتی اسم منو هم نمی دونستی ! تازه یاد گرفتی ...قبلا از همین سکوت ِ پر از نجابت راضی بودی ولی چرا الآن ازش متعجبی ؟ ها ؟؟؟ پس معلومه که خودتم می دونی ...تو امروز نباید حرف بزنی ...امروز وقت حرفای منه ... (بالاخره نگاههای معنادار کار خودشون رو کردن بیا بخل بخل بوس بوس !
نمیای ؟ تا خودت نیای که من طرفت نمیام ؟ اِ ...چرا گریه می کنی ؟؟؟ مگه می خوام کجا برم ؟ جای بدی نمی خوام برم که ! تو باید خوشحال باشی .برام دعا کن سالم برگردم ...مطمئن باش اونی می شم که منتظرش بودی ...بگو چی می خوای ؟ ببین من دارم می رم. تو باید بیای با من خدافظی کنی و منو را بندازی ...ببین چقد برام عزیز بودی که بخاطرت پاشدم اومدم اینجا تا این روز آخرُ با تو باشم ......اَه گریه نکن دیگه ......دلمو خون می کنی ... من که گفتم تو با بقیه برام فرق می کنی ...بیا دیگه بوس بوس ...تا خودت نخوای من که نمیام بوست کنم .......حاجی رو که اینجوری بدرقه نمی کنن دختر !و من کماکان ساکت ...........فقط اینبار گریه نمی ذاره حرف بزنم ........... {این قسمت سانسور می شود } و حرف آخرش ... محاله یادم بره .......باور کن بر می گردم و آدم دیگه ای می شم .......امروز نیم ساعت دیر اومد ...قرار گذاشته بود زود بیاد برای خدافظی ...چون امشب خیلی کار داره و باید بره وسایلش رو تحویل بده و این شب آخر مطمئناً مهمون خواهند داشت و سرش شلوغ خواهد بود... فردا هم ساعت هشت شب از فرودگاه مهرآباد می ره.......... توی این دوماهی که با هم آشنا شدیم همه اش از ذوق و شوق سفر حج بهم می گفت و از استرسی که داشت دیشب خونه شون مهمونی بوده و کلی بهشون خوش گذشته و تا ساعت سه صبح با فامیلاشون بیدار بودن تازه تولد داداشش هم بوده که با هم جشن گرفتن خب دیگه خدافظ |